کمی ستاره بریز روی میز
هاشم باروتی
نگاهی به چند شعر از دفتر
هیچ جا برای سر نهادن دریا ساحل نیست
سرودۀ مسعود میری
انتشارات قصیده سرا ، 1383
«هیچ جا برای سرنهادن دریا ساحل نیست » مجموعه شعری است از مسعود میری چهل ساله که خود را در گذر از تجربیات پختگی اش به چالش کشانده است .او که بیشترین همّش طبیعی زیستن است ، به ناچار پی می برد که روحش را با تکه ای نان معاوضه کرده است . تکه نانی که گلوگیر شده و بی تابی اش را لحظه به لحظه فربه ترکرده است .او به زبانی ویژه دست یافته است که متأسفانه گاهی نیز باید مؤلف را به آثارش ضمیمه کرد.چرا که منشأ آثار شاید در پی انتقامی از خویش که مخاطب هیچ شناختی نسبت به آن ندارد . انتقامی ویژه و تاریخی.او رسالتی برای هنر قائل نیست و معتقد است ، هنر خود پدیده ای مجرد است . اما با نگاهی به نخستین شعر این دفتر ، در می یابیم که در آثار او چیزی نیست که بتوان از حیات بشری جدا کرد و شاید به خاطر این است که زبان و اندیشه این شاعر دارای بقایی طولانی است .
ماشعر گفته بودیم /ما روح کوچک مان را / با نان معاوضه کردیم /یک نان با تکه های کوچک /در سفره های خسته ی مردم.













