نویسنده : golgaz
تاریخ : چهارشنبه 08 مهر 1394
نظرات 0

گیله وا منتشر شد

تازه ترین شماره ی دوماهنامه ی تخصصی (گیلان شناسی)گیله وا (شماره 137) منتشر شد. این شماره ی گیله وا ، استاد جکتاجی در سرمقاله ی خود با قلمی زیبا به گردنه ی حیران پرداخته و معضلاتی که به صورت یک بحران خبری دامنگیر گیلان شده است ، با لایه لایه قرار دادن بخشی از نوشتار خود ، آنچه که در این سال ها در آن منطقه روی داده با تحلیل حرفه ای به مخاطبانش ارایه داده است.

عزیزانی که با قلم این «گیلان شناس» پرآوازه ی ایرانی آشنایی دارند به خوبی می دانند که هر واژه اش به مثابه ی دنیایی از پند و پیام است .از آستارا گرفته تا لوشان و از آنسو تا به رامسر و عزیزان خارج از استان و برون مرزی مقاله ی این شماره مدیر مسئول را حتمن مرور نمایند که از واجبات است .

البته این ماهنامه ی وزین در کنار صفحات متنوع خویش مقالاتی در باب تدریس زبان گیلکی  یک تجربه از امین حسن پور ، قابی از طبیعت کفایت آریایی فر ، ناصر خسرو در خرزویل محسن جعفری مذهب و...وهم چنین مقاله ای هم از «گیلان شناس» و شاعر تالش جمشید شمسی پور خشتاونی تحت عنوان «بزرگان رامسر» که به یکی از کتاب های پایه ای «گیلان شناسی» در شهرستان رامسر اختصاص دارد پرداخته ـ کتابی که سال هاست با بی مهری عده ای در شهر رامسر مواجه شده است.که این مقاله در زیر تقدیم خوانندگان فهیم می گردد:

بزرگان رامسر

جمشید شمسی پور خشتاونی

رامسر با قلعه اسرار آمیز و باستانی « مارکو» واقع در شهرک کتالُم و طبیعت زیبا و وصف ناشدنی اش ، با جنگل های انبوه هیرکانی اطراف با گونه های متنوع شاه بلوط ، شمشاد ، اقاقیا و راش های قد برافراشته و زیبایی های خاص ییلاق گرسماسر ـ قلعه ای با همین نام در کنارش که از زمان حسن صباح بر جای مانده ، از پُرجاذبه ترین مناطق گردشگری شمال بوده که با فضای جنگل دل انگیز دالخانی گره خورده است .  سوای این ها رامسر همواره کانون افتخارات علمی و معنوی  بیشمار و مرکز بحث و گفتگوها در معارف اسلامی نیز بوده است و خلاصه شهر اجلّه عارفان و شعرا ـ پیوسته زیارتگاه مردم اهل دل است. براساس شواهد و مدارک موجود و به دلیل کمبود منابع مكتوب قبل از انقلاب ، استاد محمد سمامی حائری را بر آن داشت تا بر روی «بزرگان رامسر» تحقیق و بررسی نماید.

تعداد بازدید از این مطلب: 1179
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 04 مهر 1394
نظرات 0

کوچ ابدی دو نامداراقوام ایرانی

هفته ی گذشته اقوام ایرانی دوتن از شعرا و مورخین خود را از دست داد وهمه ی مان را عزادار نمود. در تاتی شاعر سرشناس تاکستان محمد حسین طاهری که بر اثر عارضه ی قلبی در شهرستان تاکستان در گذشت و در گورستان همان شهر به خاک سپرده شد.

وی در فروردین سال 1313 در خانواده ای فرهنگی و کشاورز و پیشه ور در تاکستان چشم به جهان گشود و در طول عمر پربرکت خویش گذشته از سرودن شعر به گویش تاتی تاکستان آثار بیشماری در زمینه ی پژوهشی و زبان شناسی از خود بجای گذاشت .

دومین عزیز از دست رفتۀ مان ، دکتر افشین پرتو بود .مورخ نامداری که گیلان به نام او می بالید . وی در سال 1328 خورشیدی در شهر مشهد به دنیا آمد ودوره ی ابتدایی و دبیرستان خود را در مشهد و تربت حیدریه و تهران سپری کرد و همچنین لیسانس و فوق لیسانس تاریخ خود را در دانشگاه شیراز اخذ نمود و مدرک دکترای تاریخ خود را نیز در یکی از مراکز آکادمیک روسیه در مسکو گرفته بود.

پرتو در طول عمر پربار خود گذشته از اینکه تاریخ گیلان را زنده نمود در سبک تاریخ نویسی نیز بدعتی از خود بجای گذاشت که همیشه ایام بنام وی ثبت و ضبط خواهد بود. این پژوهشگر تاریخ گیلان روز پنجشنبه بر اثر عارضه قلبی در بیمارستان شفاء لاهیجان دار فانی را وداع گفت و روز شنبه 28شهریور94 در سیاهکل با حزن و اندوه دوستدارانش به خاک سپرده شد.

پرتو بزرگ بود. بزرگتر از آنچه که برای تاریخ گیلان می نوشت. صراحت و صداقت پرتو زبانزد همه بود. بااینکه گله گذاری هایی از وی می شد و هربار با لخند همراه با مهری که به گیلان داشت صبوریت پیشه می نمود. این آخرها رضایت داده بود که بخشی از ناگفتنی هایی را که می بایست گفته شود در اختیار یکی از پژوهشگران گیلانی قرار دهد که متأسفانه اجل مهلت این کار را نداد . شاید تقدیر چنین بود. روح شان شاد و یادشان گرامی باد .

تعداد بازدید از این مطلب: 541
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 28 شهریور 1394
نظرات 1

خنده در تاریکی

نسرین پورهمرنگ

خنده در تاریکی

ولادیمیر ناباکوف

ترجمه ی امید نیکفرجام

انتشارات مروارید/247 صفحه


ولادیمیر ولادیمیرویچ ناباکوف ، نامی آشنا برای اهالی ادبیات و به ویژه ادبیات روسیه است. هرچند این نویسنده ی نامدار روسی اغلب عمرش را در اروپا و سپس آمریکا گذراند و در همانجا نیز از دنیا رفت . وی در آوریل 1899 در سنت پترزبورگ در جمع خانواده ای متمول به دنیا آمد و در 78 سالگی در آمریکا بدرود حیات گفت . با وقوع آنقلاب روسیه در سال 1917 ، خانواده ی ناباکوف که اشراف زاده و سرمایه دار بودند ، خود را ناگزیر از ترک وطن دیدند . فضای اجتماعی ـ سیاسی آن روز روسیه به نفع خانواده های اشراف و متمول نبود . آنها پس از ترک روسیه و مدتی سرگردانی در کشورهای اروپایی ، سرانجام در سال 1919 به انگلیس مهاجرت کردند.

ولادیمیر وارد دانشگاه کمبریج شد و به مطالعه ی زبان های رومی و اسلواکی پرداخت . در سال 1922 فارغ التحصیل شد به برلین رفت و در شعر ، نمایشنامه نویسی ، داستان کوتاه و نقد آثار ادبی به فعالیت پرداخت.

ناباکوف در سال 1925 با «ورااسلومین» در برلین ازدواج کرد. در سال 1937 به همراه خانواده اش آلمان را به مقصد پاریس ترک کردند . آشنایی با «ادموند ویلسونم» تحولی در زندگی ولادیمیر ایجاد کرد و ویلسونم کسی بود که آثار ناباکوف را به ناشران آمریکایی معرفی کرد ، تا زمینه ی شهرت جهانی این جوان روسی فراهم شود.

مهمترین اثر ناباکوف رمان «لولینا» است که وی آن را در جریان مسافرت خود در غرب آمریکا نوشت و در سال 1953 نگارش آنرا به پایان رسانید و پس از نگارش کتاب«پنین» را آغاز کرد . ناباکوف شهرتش را به واسطه ی آثار انگلیسی خود به دست آورد . برخی منتقدان آثار او را با «جوزف کنرا» مقایسه می کنند.

تعداد بازدید از این مطلب: 683
|
امتیاز مطلب : 53
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
نظرات 0

ترویج و تکثیر از واژه ی تالش به چه قیمتی؟!

اشاره :

قبل از به نمایش  در آمدن یاد داشت پیش  رو  لازم به پوزش خواهی ست . باور

بفرمایید اگر به  حُرمت نام  گیلان عزیز نبود  و به احترام  دوقوم  کُهن  و نجیب

گیلک و تالش ـ که بی تالش گیلان  معنی  ندارد و  واژه گان  خانمانسوزی که به

نام  تالش  آنهم  برگرفته  از « وبسایت خبری آذری ها » !!! و با  مدخل  تعجب

برانگیز...،که تالش را با آذربایجان غربی ... که هر غیر گیلانی را به شگفتی وا

می دارد.نظیر آنچه که در زیر خواهد آمد ـ و مجددن با پوزش:

«مذهب تشیع با زبان آذری ... عجین شده که هر کسی از نظر مذهبی شعیه شده از نظر زبانی آذری شده است... این امر به  اندازه ای بارز است که امروز  در شهرهای مانند آذربایجان غربی بجای مذهب سنی از واژه ی کُرد، بجای  مذهب شیعه از آذری استفاده می شود.» جملات برجسته شده ی بالا ـ البته شرح کامل آن در پایین خواهد آمد، ما را به یاد سلطان عبدالحسین خان ثقفی می اندازد. فردی که در سال های آخر نهضت جنگل در همان عمارت زیده (که اکنون به تلی از خاک مبدل شده است) بعد از میرزا کوچک خان، مرد شماره ی دوی !!! تالشان به حساب می آمد. گذشته ازخوردن سر تک تک فرزندان تالش ، با میرزا آن می کند که حتا ماکتی از آن عمارت نیز در دست نیست، تا فرزندان امروزی  تالش بر اساس همان ماکت بر همان جایی که میرزا قدم گذاشته و تکیه به ستونی ـ خیره به ابرهای جنگل های زیده بوسه زنند و اندکی نجوا با غلامعلی باباماسوله ،نعمت الله خان و... که ای سرداران دلیر تالش؛ به نهضت جنگل چه گذشت؟

 

تعداد بازدید از این مطلب: 700
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 14 شهریور 1394
نظرات 0

نگرشی جامعه شناختی بر پیشوندها در تالش!

از شاملو بارها نقل شده که وی را به دانشگاه تهران دعوت می کنند و همه ی اساتید در جلسه دور میزی حلقه زده و بر سر پروژه های ادبی ، که قرار بود بر روی آن تبادل نظر شود ، پیش از اینکه وارد شور گردند ، از وی می پرسند آقای شاملو مدرک تان چیست ؟ وی هم با صراحت در پاسخ به دکترهای حاضر در میز گرد می گوید: «دیپلم ردی ام . یعنی تا کلاس دهم بیشتر نخوانده ام.» جملگی با وراندازی به هم لب می گزند و خیره به وی ـ و گویا یکی از آنها باورش نمی شود ، که شاملو از جایش بر می خیزد و به آنها می گوید : «دنبال مدرک بدستی بگردید که با شما همراه باشد!» و تا آخر عمر دور هرچه دانشگاه و مدرک «دکترا» و «پروفسور»!!!را خط کشید.

هم چنین ، اخوان ثالث هم چندان تمایلی به این جلسات دانشگاهی نداشت. اگربه دانشگاه و... باور داشت ، شعر فاخر «زمستان» که خلق نمی شد . جالب اینکه سیمین بهبهانی در وصف وی در مصاحبه ای چنین گفته است :گویا در جلسه ای اخوان حضور نمی یابد و همه دل نگران می شوند و یکی از دوستان سیمین که نامش بماند به وی می گوید ؛ دیشب که خوابیده بود سوسکی می رود داخل گوشش و... همچنین فروغ فرخزاد را هم اگر دراین دایره بگنجانیم و یا سهراب سپهری ودیگران ، می توان این گونه نتیجه گرفت ، این دانشگاه نبود شعر معاصر و مدرن را مدیریت می کرد ، بلکه نبوغ و اندیشه امثال شاملوها بود به شعر معاصر وجاهت ادبی و علمی داد . حتا خود نیما نیز به تنهایی اندیشه اش را هدایت نمی کرد ، تا حدودی گفته اند سیمین دانشور و جلال آل احمد هوایش را می داشتند . سیاستی که در آن زمان شوروی را ساپورت می نمود و شد آنچه که امروز بنام شعر معاصر پیش روی ماست.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 678
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : golgaz
تاریخ : یکشنبه 08 شهریور 1394
نظرات 0

شعر اقوام ایرانی (تالش)

غلامرضا عقلایی

«زیدق»

تا مینَه رَز

لیفَ وُ شقه زَه

سیتَه پَر خیسَه

(زیده / تا میان رز/برگ است و شبنم/ پر سار خیس است)

صبی اَنَ طولَ وُ

سوکله خوندِه،

ویشَه

میرزا تفنگی ستانَه

ایشتَه!

( گرگ و میش هوا/ خروس خوان،/ جنگل/باصدای تفنگ میرزا/ بیدار شد!)

*******

ماهره عاشقی

درازَه روزی

پامَندیمَه

چِمَه سَری

مرسِن خنده کرن

چمه پوچ عمری خونِه

( روزهای طولانی / منتظرم / ظرف ها ـ کنار چشمه/برای زندگی بیهوده ام / می خندند)

حامد صفر نیا

ای پَلهَ

    خنده

سفرَه

وِشیَرَه

(تکه ای / از خنده / سفره / گرسنه است)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 842
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 31 مرداد 1394
نظرات 0

سر دبیر«هاتف» داور مقاله های علمی نشریه بین المللی «آسیاپاسیفیک»شد

بر اساس خبرهای رسیده به تازه گی نسرین پورهمرنگ سردبیر هفته نامه ی وزین «هاتف» و مدرس دانشگاه علمی کاربردی گیلان که از نویسندگان پرسابقه ی گیلان محسوب می شود ، به عنوان داوری آثار یک نشریه ی معتبر بین المللی برگزیده شد و کار داوری خود را بر روی آثار این نشریه ی معتبر که به وسیله ی یکی از بزرگترین موسسات انتشارات جهان ـ روتلج ـ چاپ و منتشر می شود ، آغاز کرد .

وی هفته گذشته به عنوان داور نهایی آثار نشریه انگلیسی زبان «تحقیقات گردشگری آسیا پاسیفیک» Asia Pacific Journal of  Tourist Research برگزیده شده و... در ردیف داوران آثار این نشریه قرار گرفت.

نسرین پورهمرنگ سابقه ی همکاری مشترک با جامعه شناسانی همچون مانوئل کاستلز ، نیل اسملسر و فلاسفه یی همچون فیوریو چروتی ، کریستیان دلاکامپانی دارد. ما نیز به نوبه ی خود به این روزنامه نگار و سردبیر فرهیخته و پیشکسوت «هاتف» تبریک و تهنیت عرض نموده و موفقیت روز افزون وی را خواستاریم .

«هسا...» هایکو و کوتاه شعر!

اشاره :

گیلان با «هاتف» گره خورده است . هفته نامه ای که در طول 24 سال سابقه ی درخشان و كارنامه اي از خود به يادگار گذاشته و در آرشیو پر برکت خود گیلان را سربلند و سرافراز نگهداشته است . اين جريده سنگين ومتين در بین جراید ، اعتبار ویژه ای دارد که در خبر بالا نیز مشهود است. هر صفحه و ستونی که گشوده ، اقتدار گیلان را در طول این دو دهه جاني دوباره به شمال ايران داده است که هم دشمن به آن واقف است هم دوست!.

در تازه ترین شماره (ش 1136)که در 27امرداد1394منتشر شده نقدی تازه از جمشید شمسی پور خشتاونی ، گیلان شناس و شاعر تالش در صفحه ی پربار ادبی خود تحت عنوان «هسا... هایکو و کوتاه شعر!» به چاپ رسانده است که برشی دیگر از آنچه که قبلن در ماهنامه ی ره آورد گیل (ش 52و51 خرداد و تیر 94) شاهدش بوده ایم  و در این تارنما نیز قابل رؤیت می باشد. این شما و این نیز نوشتار تازه چاپ شده در گرانسنگ نامه هاتف:

«ولگئون˘ پَس بَزام ،/ جنگل ـ/ پُره خئوندیگی بو؛/را دکَتَم (برگ ها را کنار زدم / جنگل ـ / پُرآواز بود، راه افتادم). «شوره خو سر جانا پاپلی/ ایاز˘ مره/پامچال˘سر(پروانه / تن خویش را / با شنبم می شوید/ بر گلِ پامچال). دو شعر کوتاه و زیبای گیلکی ـ اولی به گویش شرق گیلان از زنده یاد محمد بابایی پور متخلص به دریایی لنگرودی و شعر دوم از استاد جکتاجی ، گیلان شناس پرآوازه ی ایرانی به گویش مرکز رشت و از بین دهها نمونه «هسا شعر»موجز ، ظریف و فاخر بومی شمال ایران انتخاب شده تا گفته آید  به یمن غنایی که تاکنون از این ها ، نمونه برداری شده ، جزء«درخشان» ترین شعرهای کوتاه بومی اقوام ایرانی در حال حاضر است .

 

تعداد بازدید از این مطلب: 622
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : golgaz
تاریخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394
نظرات 0

حد فاصل «هسا » وکوتاه شعر!

جمشيد شمسي پور خشتاوني

ماهنامه «پژوهشی علوم انسانی»ره آورد گیل منتشر شد. ره آورد گیل از آن جنس ماهنامه هایی است که در کنار ادبیات معاصر ، به پژوهش های بومی گیلان نیز عنایت ویژه ای دارد . این جریده ی مانای گیلان  در شماره جدید خود (ش 51ـ52) با آثاري از سروش گيلاني،محمدتقي مرتاض هجري،سيدمحمدباقر مظفرزاده رودسري،دكتر بهزاد اتوني،فرامرز طالبي،محمود طياري،مهدي ريحاني،، فتاح پادياب، احمد خويشتن دار لنگرودي ،كاظم سادات اشكوري،دكتر فريدون شايسته،پرويز حسيني،بهزاد موسايي،عليرضا پنجه اي،دكتر محمد باقري،هوشنگ عباسي،محمدامين برزگر،مهرداد پيله ور، ،سين سيامك ،غلامحسن عظيمي،دعايي و... مزين شده است .صفحاتی را نیز به نقد بلند جمشید شمسی پور خشتاونی گیلان شناس و شاعر تالش اختصاص داده است که به «هساشعر» پرداخته است. و در تارنمای مان نیز قابل مشاهده است . علاقه مندان می توانند در کتابفروشی های معتبر استان نشریه مورد نظر را تهیه نمایند.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 807
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 10 مرداد 1394
نظرات 0

«کاخ کوتاهی» محسن آریاپاد منتشر شد

«کاخ کوتاهی» هفتمین دفتر مجموعه شعرهای استاد محسن آریاپاد و سومین دفتر غزل های وی می باشد که از طرف انتشارات دهسرا وارد بازار کتاب شده است .

از این منتقد و شاعر چیره دست گیلانی قبلن چند دفتر شعر به چاپ رسیده نظیر :

1- می گیلان (گیلان من ) ، مجموعه ی دو بیتی های گیلکی ، انتشارات هدایت ، 1380

2- اویتا من (آن من دیگر) ، مجموعه شعرهای آزاد گیلکی ، انتشارات فرهنگ ایلیا ، 1387

3- ننوشته خوانا ، مجموعه غزل های معاصر فارسی ، انتشارات دهسرا ، 1389

4- بازی بان ، مجموعه هشتاد قطعه شعر آزاد فارسی ، انتشارات دهسرا1390

5- واَپوشسته واز(بازِ پوشیده)  ، مجموعه ی دوبیتی های گیلکی ، انتشارات دهسرا، 1390

6- دردو خط بی خط ؟ مجموعه ی غزل های معاصر فارسی ، انتشارات دهسرا ، 1392

این دفتر که به غزل های فارسی وی اختصاص دارد با طرح زیبای روی جلد استاد محمود فرشچیان با اثر مانای «موی سپید»و باهنرمندی مسعود پورجعفری طراح و نام آشنای گیلانی آراسته شده است . بد نیست با غزلی از همین دفتر دوست داران شعر را مهمان نماییم:

کاخ کوتاهی

از بلندا خسته گشتم کاخ (کوتاهی) کجاست

توی آگاهی چلیدم ناخودآگاهی کجاست

 

بوسه داغا داغ از نامهربانی ها تکید

دلسپاری های شادِ ضدّ ِ جانکاهی کجاست

 

داستان یوسف از هر چاله بیزارم نمود

نیستم مایل بدانم حلقه ی چاهی کجاست

 

من نمی دانم چرا بختم لجوجی می کند

گاه اینجا ، گاه آنجا ، یا که گهگاهی کجاست

 

شد حواس ام زخم از تکرار حرمت داری ام

تکیه گاه ام کو!؟ حساب ام چیست !؟ واخواهی کجاست

 

«خضر» هم چندی به دریافته چون «الیاس» گفت:

طعمه شد صیاد در دریای خون، ماهی کجاست؟

 

محرم آیینه ی تاریخ می داند فقط ـ

رشوه پرداز گناهان شهنشاهی کجاست

 

بستر آرای سراب جاده ها آخر نگفت ـ

در فریب بی تلافی ، سود کجراهی کجاست

 

سینه هم از «پاد» طوق تن نشینی را برید

هست سرگردان بجوید نشئه ی آهی کجاست

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 608
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : golgaz
تاریخ : شنبه 03 مرداد 1394
نظرات 0

زیزه کم مو

اصغر اميرزاده واجارگاه

اشاره :

 

استاد اصغر امیر زاده وارجاگاه ، شاعر و مردم شناس پرآوازه ی شرق گیلان نیاز به معرفی ندارد.از این شاعر و پژوهشگر سخت کوش گیلانی آثار بی شماری ثبت و ضبط شده و به یادگار مانده است .وی انسانی والا با محبت و صاحب دل که عشق ورزیدن به همنوع خود را سرلوحه ی کار روزانه ی خویش قرار داده است و تصویری از نجابت است که اکثر شاعران گیلان وی را ستوده اند .این شاعر، شاگردان زیادی را برای آینده ی هنر ادبیات پرورش داده و هر یک امروز حلقه ی زیبایی از فرهنگ و هنر منطقه را شکل می دهند .لازم به یاد آوری ست، از این دانشی مرد گیلانی آثار زیر تاکنون انتشار یافته است :«منظومه گیلکی آزادار نقل» ،« عروس و داماد سنگ سیاه بُبُن»،« نگاهی گذرا به روستای قاسم آباد گیلان» ،« یک قطره از دریای عشق» و... شعری که در زیر می آید از زیبا ترین و فاخر ترین شعر کیلکی شرق گیلان می باشد که تقدیم خوانندگان می گردد:

 

 

 

زیزهَ کم مو ، زیزَه کم ـ اَخلاتَ موسان مو ریزهَ ریزَه کم

وَختی کَ گیر دُنوبوم ـ دامُانَ مِئن ، دارَ توکله نیشته بوم

قُرماشه قُرماشه می هوا شونه

هر کسَ یَنم گونم ، می راُن هفتَ قاطر، اونَنی جوفتَ قاطر کَشِه مِئنه

اما وَختی گیرَ دُبوم، وَر دَکَه تَله بَشوم ، بُگو تَه گَبَ هَمَا یَادَا کونم

هار دوچومِی داز بَزَه رَز موسُان آو کَلَه نم

مِور مِورَه هَمراَ گونم : بُخدا خاشم پِوشم ، نَه ماسم نَه میجی شم

او روزُانی کَ هوا تورا بونه ، زَنش زَنه،

گَلَ گوشَ تی قشنگ نَرماکونه

خو سیویت چادُرَ ای دَشتَ همَه جا وَارگننه ، بدَ حرفَ . مر ببخشا.

دوز خُانه بَرجه نُشو، سک خو نال جیر نُشو

پیچه کَلچالَ کَشَه گیرَه خُوسه ، دامُان مِئن مر ینی

یا شرم دارَ چَکل نیشتَمه چِپِورَ کلَا شم

یا بونَ بورگودِه مِئن وَلگَ وُراتَ هَکشم

زیزهَ کم مو ، زیزَه کم ـ اَخلاتَ موسان مو ریزهَ ریزَه کم

بعضی شِئن گَبر پِئرِه مر دوخُونن ، بعضی شِئن جین جیرُه ، شل پَرِه گونن

نه تی راس بال ـ نه تی چُب بال مو هیسم

نه تی دوش َ سَرَ کولبارَ موهیسم

خو خُانَه نیشتَم خو کاسَه وَالیسم ، دِ نُکو ـ مو ـ کی ـ هیسم ؟

مو هو نم ک شیر یال وَابینم فَک چاکونم

بوزَ مِو ریسم بِه دُان تاب می خُانَه تَک چاکونم

نه کسَ قرضَ دَرم نَه کسَ ترس

تر خَدا بَرس می همرا بُگی ، تی موسُان چه ـ مو آوارَه بُگوده م

تی سوارَه مو پیادَه بُگودَه م،

صَتَه صَتَه  می بَغَل جیف دُکودَم  ، ای را دریا ، ای را کُو کامُانَ هَمَّا بُموتَه م.

می کَله سبزَ قورمه عَطرَ کونَه، دُنبَه چون کُون پَسَه رَ ـ نِهَ ـ نوخُورم

تو خَه نی مرهَ ای را دَرا کونی ، ای گبِه کوُنِه جی مر بوراکونی . اَی براَرِه

زیزهَ کم مو ، زیزَه کم ـ اَخلاتَ موسان مو ریزهَ ریزَه کم

تواَخَر ـ مر ـ چَر ـ بُکودی ـ دُنباله ، چَرَه می دومَ فی پی تی ـ تی ـ بالَ

چَره دِچکسّی دو دَسّی می یالَ،

مو مگر او اَدمُانی بَتَرم ، ادمُانی کَ بلا نسبتَ تو ،

بلا نسبت ، بلا نسبت ، رو ـ به ـ دیفار گوترم ، رو ـ به ـ او ـ زردلوپَ مار گوترم ،

اوشانی کَ گوشَ کِونَ به چیگال زرجُه واسِن

خودَرَ شنالا گودَه ن ، بی مالا تی ماله جی خیک بُگودَه ن،

گَردَنَ الوار درهَ ، شانَه تخته اَزا چن کولبارَ درَ،

تا یَته پولدارَ یینن اونَ ور دوم کوتنن،

مثلَ زولو فقیرهَ خونَ خُورَن ، رَختَ کَنن.

یَه طرف شون ورگَ همرا گوسندَ دوزن ـ بورَن

یِه طرف شون گالشَ وَر وَر هیسن ، شول زَنن ، گوره کونن.

مو اوشُانِی بَتَّرم.

نَه به وَالله ، « نه به اون امام رضا،»

به هَماُن قفلی کَ هار دو بگیتیم . به همان شالی کَ گردن فی پی تیم .

زیزهَ کم مو ، زیزَه کم ـ اَخلاتَ موسان مو ریزهَ ریزَه کم

می شُکُوم مِردِومََ مالَ نِده جُان.

می دو ته دس مردومَ بشکسَه بالَ نبه جان

فقیرَ دَسَ گیرم اربابَ پیش نِمیرم .

اَخَر ای دِونیا کِ رَر بُمُونسَه ، کبکَ ای دِونیا کِ رَر بُخُونسَه

ترَنی بی یِه هی را، بی یِه می هَمرا وَکه ، دِ ـ می ـ سَربار وَ نکه ـ

کَسنَ هَمرَا ببیم ، بدَا هار دو همیشک  یِه را دِبیم

یِه داُنه دَس کَ صدایی ندَارَه

دو دُانه دَسَ موسُان،

کَسنَ خوب هاشوریم ، دَسُ و دیمَ بُشوریم.

کَسنَ خوب هاشوریم ، دَسُ و دیمَ بُشوریم .

پرنده ی کوچکم

من پرنده ی بسیار کوچی هستم (= کوچکترین پرنده ها هستم ) ـ درست است که جثه ام بسیار کوچک است . اما همچون فلفل تند و تیزم . یاد آور ضرب المثل : (فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه) است .

تا زمانی که در دامی اسیر و گرفتار نشده باشم ،در میان جنگل بر بالای درختان نشسته باشم رجز خوانی های من گوش فلک را کر می کند.

به هر کس می رسم ، می گویم که هفت قاطر بارکش قادر به کشیدن یک ران من نیست.

اما زمانی که در دامی اسیر و گرفتار می شوم ، تمام حرف ها و رجز خوانی ها را به دست فراموشی می سپرم ـ از چشمانم همچون پیچک مو که در فصل بهار با داس زخمی شده باشد ، اشک می ریزم ـ و عاجزانه زیر لب زمزمه می کنم و می گویم : بخدا جثه ام کوچک است ، تکه استخوان کوچکی بیش نیستم ، بقول معروف نه ماستم و نه مغز و مایه ماست .(= ارزشی ندارم و کاره ای نیستم).

آن روزهایی که سوز سرما بیداد می کند ، و حسابی سرو گوش تو را مالش می دهد و برف همه جا را در سیطره و پوشش خود می گیرد، با عرض پوزش: دزد از خانه اش بیرون نمی زندـ سگ از جای گرمش خارج نمی شود ، گربه از ترس سرما در پشت اجاق آتش جا خوش کرده و می خوابد ـ در میان جنگل مرا می بینی .

یا در میان شاخ و بال درخت ممرز نشسته  و پهلویم را می خارم ، و یا در زیر درخت و در میان تمشک زار ، برگ ها را برای پیدا کردن غذا به هم می زنم و به هر طرف می کشم .

من پرنده ی بسیار کوچی هستم (= کوچکترین پرنده ها هستم ) ـ درست است که جثه ام بسار کوچک است . اما همچون فلفل تند و تیزم .

بعضی آدم ها اصطلاحا به من می گویند:[گَبرَ پئر: پدر آبیا] عده ای هم می گویند :[جین جیره: چرخ ریسک] که پرنده ی بسیار کوچکی است ـ به هر حال هر چه هستم مزاحمتی برای کسی ندارم .

در خانه خویش می زیم و روزی خویش را می خورم . دیگر از ایل و تبار من نپرس.

من همان کسی هستم که از یال شیر ژیان می چینم  و برای خودم آشیانه درست می کنم .

از موهای بز که تافته ام برای خودم تاب درست می کنم .

نه زیردین کسی هستم و نه ترسی از کسی دارم

به تو نمی رسد به اینکه در مورد من اظهار نظربکنی . افرادی مثل تو را من آواره بیابان ها کرده ام . و سواره هایی مثل تو را من پیاده کرده ام .

به اصطلاح ، افرادی مثل تو را صدتا صدتا ، تا لب دریا برده و تشنه برگردانده ام .

کلۀ من بوی قورمه سبزی می دهد . دنبه گوسفند را چون در قسمت عقب بدن گوسفند واقع شده است نمی خورم (= اصطلاحاً ، ادعای زیادی دارم )

تو می خواهی مرا از این راه بدر کنی و از رو ببری ای برادر!

من پرنده ی بسیار کوچی هستم (= کوچکترین پرنده ها هستم ) ـ درست است که جثه ام بسار کوچک است . اما همچون فلفل تند و تیزم .

تو چرا این قدر اذیتم می کنی ، چرا دُم مرا به دستت پیچیدی ، چرا دو دستی به یال من چنگ زدی؟

[اصطلاحاً ، چرا دست از سر من بر نمی داری یا چرا مثل کنه به من چسبیدی]

مگر من از آدم هایی که بلانسبت شما ، رو به دیوار می گویم ، به مارهای بیابان می گویم خودشان را رنگ کرده اند ، همچون شغال پنهان کاری می کنند ، از مال من و تو شکم گُنده کرده و گردن کلفت کرده و جان گرفته اند. آدم هایی که پیش ثروتمندان از خدا بی خبر ، دُم می جنبانند و مثل زالو ، خون و چرک فقرا را می مکندـ

با چوپان هی هی می کنند ، ولی با گرگ در دزدیدن گوسفندان همراه می شوند ، بدترم .

نه بخدا قسم ، نه به امام رضا(ع) قسم

قسم به آن قفل ضریح اما رضا(ع) و قسم به آن شالی که جهت گرفتن حاجت به گردن بستیم .

من پرنده ی بسیار کوچی هستم (= کوچکترین پرنده ها هستم ) ـ درست است که جثه ام بسار کوچک است . اما همچون فلفل تند و تیزم .

شکم من هیچ وقت از مال دیگران پُر نشده است.

دستان من هیچ وقت دست زیر دستان را نبریده است .

از فقرا دستگیری می کنم . در نزد ثروتمندان از خدا بی خبر دُم نمی جنبانم (= سر فرود نمی آورم )

مگر این دنیا چه ارزشی دارد ؟ برای چه کسی جاودانه باقی مانده است ؟کبک این دنیا برای چه کسی تا ابد خوش خوانده است ؟

تو هم بیا و با من همراه بشو و دیگر برای من مزاحمت و سرباری فراهم نکن.

یار هم باشیم و با هم در یک راستا گام برداریم ؛ زیرا از قدیم گفته اند : که یک دست صدایی ندارد.

پس بیا همچون دو دوست ، اول همدیگر را و سپس صورت مان را خوب بشوییم

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 649
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0



عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران