بخوان چشم ها را
محتشم سلیمانی
![]()
بخوان!
چشم ها را
نگاه ها را
اندوه این سال های صد بیابان را !
بخوان!
جادوی جان، در چشم کاری را
زلال رود، در چشم جاری را
نگاه مست، در چشم ساری را
بخوان!
پیچش اطناب دیده ها را
دل شوره های شوق باران را
سکوت هر شب بغض بیابان را
بخوان و بخوان!
بنام حضرت نگاه
بنام حضرت چشم
بنام حضرت گریه ...












