نویسنده : golgaz
تاریخ : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391
نظرات 0

کله ی گاو

پدر که از بازار برگشت ، کیسه یی بر دوش داشت که همچون کوهان شتری از دور دو لا دو لا می شد.به ایوان که نزدیک شد مادر به پیشوازش رفت و کیسه را از دوشش گرفت و بر حاشیه ی ایوان گذاشت . کیسه وقتی بر گوشه ی ایوان خوش نشست . همواره گی زمین بر او خندید و او را به غلتیدن فرا خواند .ما بازیگوش ماجرا، بلاخره فهمیدیم که داخل  کیسه کله ی گاوی بیش نیست .


کله ی گاو

پدر که از بازار برگشت ، کیسه یی بر دوش داشت که همچون کوهان شتری از دور دو لا دو لا می شد.به ایوان که نزدیک شد مادر به پیشوازش رفت و کیسه را از دوشش گرفت و بر حاشیه ی ایوان گذاشت . کیسه وقتی بر گوشه ی ایوان خوش نشست . همواره گی زمین بر او خندید و او را به غلتیدن فرا خواند .ما بازیگوش ماجرا، بلاخره فهمیدیم که داخل  کیسه کله ی گاوی بیش نیست .

اما چرا کله ی گاو ؟

پدرچای اش را هورت کشید بالا و گفت:

زن این کله را با همان شاخ می پزی و جممعه اش را می خواهم !

مادر حیرت زده ، به کله ی گاو نگاهی انداخت و حرفی نزد . ما که فضول محله تشریف داشتیم از طریق پدر کنجکاو مسئله شدیم .

هی پسر بیل ها را بر دارید برویم سر باغ !

باغ ؟!

بله باغ ! باید باقلا بکاریم .

گفتیم پدر وجه تسمیه این کله ی گاو با کاشتن باقلا چیست ؟

گفت : می شوند پسر خاله ی هم !

چشم غوره یی به ما رفت و مشغول کاشتن باقلا شدیم .

فردایی که کله ی نازنین پخته شد تندیس جمجمه اش قابل بهره برداری گردید . پدر که خنده ی فاتحانه یی بر لب داشت گفت:

جمجمه را بردارید به دنبالم بیایید .با تشییع جنازه ی کله ی گاو به پیشواز باغ باقلا رفتیم. پایه یی که قلب باغ را شکافته بود به انتظار کله  به نظاره نشسته بود .پدر کله را بر قله ی پایه آویخت چند متر عقب رفت  ومفتخرانه گفت : این شد کار!

ما از این کار به خنده افتادیم از خنده ی ما پدر متفکرانه نگاهی انداخت و گفت :

از چه می خندید ؟

گفتیم .از به دار کشیدن تندیس کله ی جناب گاو؟!

خنده ی تلخی سر داد و سیگارش را گیراند و گفت :

اربس که نادانید هنوز نمی دانید که کلاغ ها از این کله خواهند ترسید !

کلاغ ها ؟!

بله کلاغ ها !

گفتیم پدر امروز کلاغ ها پست مدرن اند از کله که نمی ترسند هیچ از سر و کول صاحب کله هم ورجک می زنند.

گفتید پست مدرن !

بله پست مدرن ! امروز کلاغها بر روی همین کله ی گاو میتینگ خواهند گذاشت نه تنها باقلایی برای شما باقی نخواهد ماند بلکه هرروز این ها با قارقار شان اینجا را به محفل تبدیل می کنند .

پدر انگشت شصت اش را به قلب پیشانی اش فشرد و پوکه ی سیگارش را به گوشه یی پرت کرد .

ما همگی باغ را ترک کردیم . بعداز ظهر یک روز آفتابی عالی جناب کلاغ بر میانه دوشاخ کله ی گاو ، با قارقارش منتظر مدعوینش نشست .

سایرین آمدند متینگ جناب کلاغ شروع شد و به میمنت نصب کله ی عالی جناب گاو به حضار خیر مقدم گفت و از تندیس اش پرده برداری کرد و گنجشککان هلهله کنان تخمه های آفتاب گردان را می شکستند که طنین شکستن شان فضای باغ را مملو از قشقره یی دل فریب نموده بود .

پدر که از دور نظاره گر میتینگ کلاغ بود معنی پست مدرن را در یافت .

پسر بیل ها را بر دارید !

بیل هارا؟

بله بیل ها را !

ما بیل به دست منتظر فرمان ایستادیم . پدر به سوی باغ روانه شد و ما به دنیالش .به صلیب کله ی گاو رسیدیم . با دستانش آن را واژگون نمود و گفت :

این کله را همین جا به خاک بسپارید که کلاغ های امروزی پست مدرن اند! کلاغ هم کلاغ قدیم !

 25/10/89

تعداد بازدید از این مطلب: 1532
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید



عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا